تبليغاتX
کاربن

کاربن

دانش آموخته های روزمره گی من

عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فروریختن دیوار غرور گدایی کنی....

آن وقت است که دیگر عشق نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

دلشوره تمام لحظاتی را دارم

که دلت تنگ می شود ولی

دست هایم دیگر نیست

تا کنار زند دلواپسی هایت را.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

غلط است این تفکر که بپنداریم

زندگی می گذرد!

بپذیریم عزیز

زندگی می ماند

من و تو می گذریم ....

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1390ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

دیرگاهیست....

به دنبال کسی می گردم

که مرا از خودم آگاه کند!

سرم انگار کلافی با هزاران گره ی کور شده است

یک نفر اما نیست

گره ها باز کند

تا دلم سوی تو پرواز کند.......

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

 

"کدام نشأه دویدست از تو در تن من!

که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند              سرود می خوانند"

چه کنم که بر خلاف ذوق و قریحه ی مثال نازدنی او حتی از گفتن تبریکی ساده به وی قاصرم!

نه اینکه ندانم چه بنویسمُ نه!

نمیدانم در خور او چه بنویسم که او از جنسی دگر است

قطعه  ابری است زمینیُ همانطور پاک و حریرین!

تمام زندگی من است پدر من!

می پرستمش....

که اگر او را نداشتم یک لحظه تحمل این دنیای نابکار را نمی توانستم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 تیر1389ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

"کسی که از سرنوشت خود شکایت کند ُ از کودنی و ناچیزی روح خویش شکایت کرده است."

مترلینگ

من به این جمله ایمان دارم!

نظر شما در مورد این جمله ی پر معنی چیه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

چه نا بهنگام و غیر منتظرانه!!!

هرچه سعی می کردم از بین هق هق های بابا و ناله های مامان سر در بیارم که چی شده ُ نمی تونستم....

هیچکس باورش نمی شه!

فضای سنگینی بر خونه حاکم !

همسایگی و دوستی بسیار دیرینه ی حاج باقر دلخسته و بابا.....

بابا خیلی بی قراره...

 فقط آرزوی صبر واسه خانواده ی محترمش و دیگر هیچ....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 خرداد1389ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

عجب غوغایی امشب!

من خودم به شخصه رتبه ی ۶ نفر از دوستام رو دیدم و خوشبختانه همه رو خوشحال کردم و در ضمن ۶ تا مژدگونی گرفتم

و الان وقتیه که پس از یک سال استراحت و با دیدن خوشحالی این دوستان مصمم هستم که امسال خودم هم به خودم مژدگونی بدم!

راستی شما چند نفر رو خوشحال کردین؟!

یا حتی خودتون جزء موفق های امشب بودین یا نه؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط زینب زارع  | 

برای داشتن یک زندگی زیبا و متناسب چه چیزی باید به مردم گفت؟!

باید به همه آدمها گفت آرزوهایشان در صورتی عملی می شود که مو قعیت ها یکسان باشد و روان ها متنوع. در آن صورت زندگی چون بوته گلی خواهد بود که بر ریشه احترام همگانی به آزادی فردی استوار است. در آن صورت زندگی آدم ها همچون کانون درخشانی خواهد شد که بر قطعه زمین دوستی مشترک و تمایل عمومی برای رشد روز افزون بنا شده باشد. در آن صورت افکار و اندیشه های گوناگون به مقابله برخواهند خواست اما آدم ها رفیق یکدیگر خواهند ماند. آیا چنین چیزی ممکن نیست؟! چرا هست.......

اما این چیز خود به خود به وجود نمی آید بلکه باید آن را بوجود بیاوریم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  | 

تقریبا همه ی ما تشنه ستایش شدن هستیم و دوست داریم بهترین تعریفها را بشنویم و مشتاقیم که دوستمان بدارند. ما نیاز داریم دیگران توان ما را تشخیص بدهند و یا حتی در مواردی که کمی به پشتگرمی نیاز داریم یاریمان دهند. صادقانه تعریف کردن ساده است و خرجی هم بر نمی داردُ اما نبایستی آن را دست کم بگیریم.

" تحسین تنها یک انسان هم اثر بسیار زیادی دارد."

ساموئل جانسون 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط زینب زارع  |